رسم همسایگی
روزی آمدید و خواندم که ... هستم
شبی آمدید و خواندید که... عاشق شده ام.
ظهر گرمی خسته از تکرار زندگی، آمدید و خواندید که: من هم خسته ام و ...
خیس و خراب از زیر دستان باران، روزی آمدید و دید که چقدر با خدایم گفته ام و شنیده ام و ...
زمانی طرفهای بهانه های بهار، آمدید و خواندید که خوشبخت شده ام.
روزی آمدید و خواندید و...
آهای همسایه ها، عزیز های این حوالی، آهای چشمهایی که اگر نبود، این کلمات تنها می ماند و می مرد...
سلام...
آمدم بگویم راستی روزی هم می آیید و می خوانید که... دیگر... نیستم... کاش برای آن روز تآسفی نیندوخته باشید.
همین.
باقی بقایتان.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط †T.R.I.S.T.A.N.†
|