تبليغاتX
†T.R.I.S.T.A.N.† - رسم همسایگی

†T.R.I.S.T.A.N.†

†T.R.I.S.T.A.N†

رسم همسایگی

روزی آمدید و خواندم که ... هستم

شبی آمدید و خواندید که... عاشق شده ام.

ظهر گرمی خسته از تکرار زندگی، آمدید و خواندید که: من هم خسته ام و ...

خیس و خراب از زیر دستان باران، روزی آمدید و دید که چقدر با خدایم گفته ام و شنیده ام و ...

زمانی طرفهای بهانه های بهار، آمدید و خواندید که خوشبخت شده ام.

روزی آمدید و خواندید و...

آهای همسایه ها، عزیز های این حوالی، آهای چشمهایی که اگر نبود، این کلمات تنها می ماند و می مرد...

سلام...

آمدم بگویم راستی روزی هم می آیید و می خوانید که... دیگر... نیستم... کاش برای آن روز تآسفی نیندوخته باشید.

همین.

باقی بقایتان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط †T.R.I.S.T.A.N.†  |