قطعه ی 44
نه ساله بودم پدرم و مادرم را از دست دادم هر دو در آتش سوزی مهیب خانه خاکستر شدند و روحشان به آسمان رفت آن روز شوم را هرگز فراموش نمی کنم جلوی خانه نشسته بودم و اشک میریختم که آقا رضا همسایه مان که همیشه تنها بود و در دنیا جز خواهر بزرگترش بیبی کسی را نداشت به سراغم آمد و نوازشم کرد و گفت نگران نباش پسرم اگر با خدا دوست باشی خدا هرگز دوستانش را تنها نمیگذارد و به این ترتیب زندگی جدیدی آغاز کردم آقارضا با اینکه یک کارگر بود اما با هر سختی که بود مرا بزرگ کرد و گذاشت درس بخوانم تا اینکه 20 سال بعد به عنوان مدیر یک کارخانه صاحب موقعیت مالی خوبی شدم دلم میخواست زحمات آقا رضا را جبران کنم اما او که پیر مردی دریا دل بود نه حاضر شد برایش خانه بخرم نه ماشینی را که به او کادو دادم پذیرفت . وقتی احساس کرد من ناراحت شده ام گفت حالا که دوست داری کاری بکنی فقط این آرزوی مرا بر آورده کن که هر وقت من و بی بی مردیم هردومان را کنار هم دفن کن بهم قول میدی آرمان و من با خوشحالی گفتم قول میدم این آرزوتون بر آورده بشه پیرمرد خندید و گفت اگر این کار را بکنی روح من همیشه از تو راضیه پسرم من درست فردای آن روز دو قبر کنار هم در یکی از قطعات بهشت زهرا به نام آقا رضا و بیبی خانم خرید
دو سال قبل بود که موفق شدم یکی دیگر از آرزوهای با ارزش و قدیمی او را بر آورده کنم ؛سفر حج !پیر مرد آنقدر خوشحال بود که وقتی در فرود گاه جده از فرودگاه پیاده شدیم با شادی کودکانه ای گفت:حالا اگر بمیرم هیچ آرزویی تو دلم نمانده!خدا را شکر میکنم که در آن سفر همچون یک غلام حلقه به گوش به آقا رضا خدمت کردم و او با رضایت کامل از خانه خدا برگشت و... اما افسوس که عمر شادیها خیلی کوتاه است ؛زیرا همین که پایمان را به فرودگاه گذاشتیم عزا جانشین شادی شد آقا رضا که میدانست امکان ندارد خواهرش به استقبالش نیاید وقتی او را میان اقوام ندید با اضطراب گفت:بی بی کجاست...چرا نیامده؟در این میان همه توانستند خود را کنترل کنندجز نوه دوازده ساله ی عمه خانم –که عاشق مادر بزرگش بود-وباگریه ی او بود که خبر دار شدم بی بی پنج روز قبل جان به جان آفرین تسلیم کرده و بستگان و اقوام هم که می بینند اگر خبر را به ما بدهند کاری از دست آقا رضا بر نمی آید جز اینکه سفر مکه اش نیمه کاره بماند ،ترجیح میدهم این خبر تلخ را پش از برگشتنمان به ایران خیلی آرام و بدون استرس به آقا رضا بگویم اما گویی تقدیر خواهر و برادر که در همه ی اعمر لحظه ای نیز از یکدیگر جدا نبودنداین بود که افشین دوازده ساله خبر فوت بی بی این طوری به آقا رضا بگم تا او نیز قبل از رسیدن به خانه ی خودش به دیدار خواهر خودش برود!فوت این چنینی آقا رضا اگر چه همه عزادار ساخت اما برای من تلخی اش مضاعف بود چرا که وقتی او را به بهشت زهرا رساندم تازه متوجه شدم خانواده یعمه خانم که از ماجرای خریدن قبر برای بی بی خبر نداشتند بدون آنکه متوجه باشند چه غصه ی بزرگی را به دل من مینشانند بی بی را کنار قبر شوهرش که هشت سال قبل خریداری شده بود –دفن کردند؛ آن هم در شرایطی که یک قبر خریده بودند! یعنی با این حساب چاره ای نبود جز اینکه من آقا رضا را در قطعه ای دفن کنم که دو –سه کیلومتر با محل دفن خواهرش فاصله داشت!وقتی متوجه این قضیه شدم کمرم شکست !اقارضادرسردخانه بهشت زهرا بود بعداز اذان مغرب دفن رابه فردا واگذار می کنند ومن به این میندیشم که چگونه تقدیراجازه نداد که من تنهاارزوی مردی که زندگی ام را به او مدیون بودم براورده سازم میدانستمکاری ازدستم ساخته نیست با نبش قبر بی بیرا به ان دو قبر منتقل کنم . خدایامن با این عذاب وجدان تا پایان عمر چگونه میتوانستم کنار بیایم؟ ساعت حدود11شب بودکه ازسرتنهایی وبی کسی راهی شاه عبدالعظیم شدم؛به یادداشتم که آقا رضا هر وقت گره ای در کارش می افتادبه سراغ آقاعبدالعظیم میامدومی گفت:من معجزاتی ازاین آقادیدم که هیچکس باور نمیکند!داخل حرم شدم وگوشه ای نشستم واشک ریختم و با آقارازونیاز کردم:"آقاجون هیچکس جزشما نمیدونه که دلم چقدرمیسوزه...من حاضرم تمام داروندارم را بدم که این خواهرو برادر کنارهم دفن بشن...آقا کمکم کن... .
تا پاسی از شب در حرم آقا عبدالعظیم بودم وبعد نمازصبح را خواندم و برای انجام سختترین کار زندگی ام به بهشت زهرا رفتم؛یعنی دفن برادر دور از خواهرش ...!
کارهای اداری درحال انجام بود که یکی از اقوام به سراغم آمد و مرد جوانی را نشانم داد وبه او گفت با اینکه میدانم درخواستتون رد میشه،اما ایشان اختیارآندو قبر را دارند. من که نمیدانستم ماجرا چیست و حوصله هم نداشتم فقط سکوت کردم تا مردجوان حرفش را بزند:"آقا میدونم عزادار هستین و شاید از دست من هم عصبانی بشین...اما یک خواهش ازتون دارم ؛برادر من دو سال قبل در این قطعه ای دفن شده که شما قراره مرحوم آقارضا رو دفن کنین،تقدیر روزگار این بود که خانم و فرزندش دیروزفوت کردن و حالا ما خیلی تلاش کردیم تا دو تا قبر خالی در این قطعه پیدا کرده وزن و فرزندش را هم کنار برادرم دفن کنیم، تا این که خبردار شدیم شما هنوز آن مرحوم را دفن نکردین.میخواستم خواهش کنم..."حرف مرد جوان هنوز تمام نشده بود که با عصبانیت گفتم:"اونوقت بنده ی اون مرحوم را کجا ببرم؟مرد جوان که فهمید پاسخش منفی است،به عنوان آخرین تیرترکش و با حالتی نزار گفت: پدر ما یک قبر در قطعه 44از سالها قبل خریده که خالیه و... .
یک مرتبه احساس کردم آن معجزه ای که انتظارش را میکشیدم به وقوع پیوسته؛چرا که عمه خانم در همان قطعه ی 44 دفن شده بود؛آن هم درست زیر همان قبری که متعلق به پدرآن جوان بود :،از شادی پریدم و صورت جوانی را بوسیدم و بعد هم با رضایت کامل، دو قبر را دادم وآن قبر را گرفتم .
آقا رضا همیشه این جمله را به زبان میآورد :"اگر با خدا دوست باشی ،خدا هرگز دوستانش را تنها نخواهد گذاشت.!!!!
( خدایا تو چقدرمهربانی؟!!! )
